بدر و خیبر مصاف فرهنگ‌ها است.
جنگ خیبر و جنگ بدر جزء دوره‌ی فرهنگ‌سازی اسلام است. مسلمین پس از گذشت دوره‌هایی از حیات اجتماعی‌شان به جایی رسیدند که به آنها فرمان داده شد به عنوان یک اقلیت با یک اکثریت مطلق روبه‌رو بشوند و این در آن زمان یک چیز بدیع و شگفت‌انگیزی است، چون عرب نسبت به پدیده‌ی جنگ سابقه‌ای طولانی‌ دارد. آن‌ها جنگی داشتند که 40 سال طول کشیده و همه‌اش به خاطر مسابقه‌ی سبقت اسب‌ها بوده است. یعنی همین که اسبی جلوتر از دیگری قرار گرفته یا نگرفته، 40 سال دو قبیله را تا حد مرگ پیش برده است. پس عرب این معنی را خوب درک می‌کند که کم‌تعداد بودن و پرتعداد بودن در جنگ یعنی چه و چه تأثیراتی دارد.

اما شرایط فرهنگی، شرایط فشرده‌ای است. همیشه فرهنگ‌سازی دو عنصر بودجه و زمان می‌خواهد. هیچ کس اسم اعظم بلد نیست که بیاید و به شرط اسم اعظم فرهنگ و تمدن ایجاد کند. اگر روزگار ما به آن روزگار تشبیه می‌شود، نکات مکتبی بسیاری دارد که اگر آن‌ها را از نظر دور نگاه داریم، اشتباه بزرگی اتفاق می‌افتد. اهل بدر را می‌توان به دو بخش تقسیم کرد؛ یک بخش کسانی که سرداران جنگ‌آور بودند و یک عده‌ی دیگر فرهنگ‌مدارانی بودند که قوم را به سوی عدالت هدایت می‌کردند. در لحظه‌ی حادثه این دو تا قابل تشخیص نیستند؛ هر دو یکی هستند. اگرچه این دو به‌شدت به هم نزدیک هستند، مسأله‌ی مهم دیگر مسأله‌ی فرماندهی است و نسبتی که بدری‌ها با فرمانده‌شان داشتند و نسبتی که اُحدی‌ها با فرمانده‌شان داشتند.
 
تفاوت‌ها و شباهت‌های بدر و احد
در بدر کفار قریش در مقابل اسلام می‌ایستند، در احد هم همین‌ها هستند. این که ابوسفیان در اُحد هست و در بدر نیست، چیزی نمی‌کاهد و چیزی نمی‌افزاید. کفر در مقابل اسلام است و کفار در مقابل مسلمانان هستند. پس دشمنان در بدر و احد یکی هستند. دوستان هم یکی هستند. آن‌ها یاران و پیروان حضرت رسول صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم و تحت فرمان او هستند و برای پیامبر یک نوع فرماندهی قائلند، اما در بدر انصاف این است که آن اقلیت کم‌تعداد در قبال دستورهای پیامبر بی‌قید و شرط و بی‌هیچ طمعی سرِ تعظیم فرود آوردند. شاید آنها طمع بهشت داشتند تا طمع زندگی این جهانی. پیامبر از لحاظ فرهنگی به آنها گفته بود شما به بهشت می‌روید یا در حقیقت پیروزی از آن شما است، شما شکست نخواهید خورد. اطمینان داشتند به آن حرف و استقامت کردند.

آمریکا برای این‌که کدخدایی‌اش را بر دنیا اثبات کند، یک امضا از ایرانی‌ها می‌خواهد. اگر به شاهنامه‌ی فردوسی برگردیم، اهمیت این امضا به اندازه‌ی امضایی است که ضحاک از کاوه می‌خواست. کاوه گفت این یک بچه‌ام را به من بازگردان! ضحاک گفت امضا کن من پادشاه عادلی هستم. 9 نفر از پسرانش را هم قبلاً کشته بود. کاوه فرمان ضحاک را پاره کرد و به صورتش زد.


در اُحد قصه این‌گونه نبود. شاید نفاق موجود در مدینه و تبلیغات یهود تأثیر گذاشته بود. از طرفی هم ابوسفیان همه‌ی صحرا را برانگیخته بود و قبیله‌ای در عرب وجود نداشت که خریداری نشده باشد. مهم‌ترین اختلاف و اتفاق آن‌جا افتاد که فرمان رسول بی‌قید و شرط زیر پا گذاشته شد. پیغمبر تأکید می‌کند و بارها و بارها با فصاحت و بلاغتی که شأن و حد اوست، هدف را تعیین می‌کند. ایشان طوری حرف نمی‌زند که شکی در آن باشد که این‌ها بگویند شما این کوه را گفتید یا آن کوه را؟ پیغمبر آن آدم‌ها را مشخص می‌کند در آن ناحیه‌ی خاص و می‌گوید از این‌جا ما نقطه‌ضعفی داریم که باید این نقطه را نگهبانی کنید، ولی به محض این‌که این‌ها احساس می‌کنند دشمن قصد فرار دارد،‌ فرود می‌آیند که در نتیجه اسلام تا آستانه‌ی نابودی پیش می‌رود. اگر عنایت خداوند و جوانمردی بعضی از یاران پیغمبر نبود، مسلّماً ما امروز نمی‌توانستیم وضعیت موجود را با وضعیت گذشته مقایسه کنیم.


بقیه در ادامه مطلب