خدایا ! چه احساس شکوهمندی است هنگامی که من تشنه لب بر سر چشمه بیایم تا جرعه ای آب بنوشم، ببینم که آب هم تشنه است و وقتی من او را می نوشم، او هم مرا بنوشد...

پروردگارا ! یاری کن بین من و درس و شاگردانم چنین حالتی باشد.

یزدانا ! مرا کمک کن تا شاگردانم را به این باور برسانم که از آغاز هر درس، که مبهم است، نترسند.

این فضای مبهم را طبیعی بدانند و از آن لذت ببرند.

زیرا سرآغاز همه چیزها مبهم و ابر مانند است، اما نه سرانجام آنها...

زندگی و هرچه زنده است، از مه ، آغاز می گردد، نه از بلور...

و کیست که نداند بلور همان مه خشکیده است...؟